ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم
به جز از نام تو نامی نبراکد به زبانم
به جز از دیدن صنعت نبود عادت چشمم
به جز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا ، عارفا ،
فخر به من کن که خداوند جهانم
ملک عالمم و عالم اسرار نهانم
غیر مندانم و از غیر نداند به جز از من
منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم
پاک و بی عیبم و بیننده عیب همه خلقان
در گزارنده و پوشنده عیب همگانم
هر عطایی که بکردم به تو ای بنده من
خوش نشین بلکه من داده خود را نستانم
-------------------------------------------
تا به بازار جهان سوداگريم
گاه سود و گه زيان مي آوريم
گر نكو بازارگانيم از چه روي
هرگز اين سود و زيان را نشمريم
جان زبون گشته است ودربندتنيم
عقل فرسوده است ودرفكر سريم
روح را از ناشتايي مي كشيم
سفره ها را بهر تن مي گستريم
گر چه عقل آيينه كردار ماست
ما در آن آيينه هرگز ننگريم
گر گر انباريم ، جرم چرخ چيست
بار كردار بد خود مي بريم
چون سياهي شد بضاعت دهر را
ما سيه كاريم كانرا مي خريم
پند نيكان را نمي داريم گوش
اندر اين فكرت كز ايشان بهتريم
پهلوان اما به كنج خانه ايم
آتش اما در دل خاكستريم
كاردانان ، راه ديگر مي روند
ما تبه كاران به راه ديگريم
گرگ را نشناختيم از شبان
در چرا گاهي كه عمري مي چريم
بر سپهر معرفت كي بر شويم
تا به پّر و بال چوبين مي پريم
واعظيم اما نه بهر خويشتن
از براي ديگران بر منبريم
آگه از عيب عيان خود نه ايم
پرده هاي عيب مردم مي دريم
سفلگي ها مي كند نفس زبون
ما همي اين سفله را مي پروريم
بشكنيم از جهل و خود را نشكنيم
بگذريم از جان و از تن نگذريم
باده تحقيق چون خواهيم خورد؟
ما كه مست هر خم و هر ساغريم
چونكه هر برزيگري را حاصلي است
حاصل ما چيست گر برزيگريم؟
چونكه باري گم شديم اندر رهي
به كه بار ديگر آن ره نسپريم
زان پراكندند اوراق كمال
تا به كوشش جمله را گرد آوريم
تا بـــيفشانند بـــر چـينندمان
طوطي وقت و زمان را شكريم
-------------------------------------------
لنگه کفش کهنه
پل ماه عسل مورچه هاست
-------------------------------------------
عشق یعنی مستی دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
-------------------------------------------
تند باد خزان
با آواز من
در من مي وزد
آذرخش
تابستاني ديروز در خاوران
امروز در باختران
چندان كه به
باختران باد بر مي آيد
برگ هاي فرو ريخته
گرد مي آيند
به خاوران
"دياكو"
-------------------------------------------
شعري براي جنگ
ميخواستم /شعري براي جنگ بگويم
ديده نميشود / ديگر قلم زبان دلم نيس
گفتم : بايد زمين گذاشت قلمها را
ديگر سلاح سرد سخن كار ساز نيست
بايد سلاح تيز تري برداشت
بايد براي جنگ / از لو له تفنگ بخوانم
با واژه ي فشنگ/ ميخواستم
شعري براي جنگ بگوي
شعري براي شهر خودم دزفول
ديدم كه لفظ نا خوش موشك را
بايد به كار برد/ اماموشك
زيبايي كلام مرا مي كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانه هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاي خاكي مردم
خرد وخراب باشد و خون آلود
بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
بايدكه شعر خشم بگويم
شعرفصيح فرياد/ هر چند ناتمام
گفتم :در شهرما
ديوارها دوباره پر از عكس لاله هاست
اينجا / وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مينالد
قیصر امین پور
-------------------------------------------
در بساطم نان نیست
جارچی را چه خیال خامی است
یک نفس جار زند
نان خشکی آمد
می خرد نان خشک
عبد الرسول میرکیانی
-------------------------------------------
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه ء آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
-------------------------------------------
ديگه انگار
داره باورم ميشه
من و تو سايه و نوريم
ديگه انگار داره باورم ميشه
با هم و از هم چه دوريم
بين ما پنجره اي باز نميشه
بين ما قصه اي آغاز نميشه
بين ما هميشه يك ديواره
تازه فهميدم حقيقت داره
-------------------------------------------
زندگی پژمردن یک برگ نیست
بوسه ای در کوچه های مرگ نیست
زندگی یعنی ترحم داشتن
با شقایق ها تفاهم داشتن
-------------------------------------------
اخرين لحظه ديدار
در اخرين
لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو
يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت
بست.
و
به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می
كردم
و
در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف
لحظه اي
فقط لحظه اي مي
انديشيد كه
آسمان
بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و
اين
جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او
بودن.
-------------------------------------------
نا یافته
گفتی که
چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی
وقت سحر
فریدون مشیری
-------------------------------------------
پـشت پـنـجـره
هــی پـشـت پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــارِ پــای ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــرصـحـرایــی
زانـســوی ابــری بــارانــی
مـکـتــوب یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟.....
هــی پشـت پـنجــره می آیم
هـی پـشـت پنجــره می آیـــم ...
-------------------------------------------
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم
سهرا ب
-------------------------------------------
شکوه رستن
چگونه خاک نفس می کشد ؟
بیندیشیم :
چه زمهریر غریبی
شکست چهره مهر ،
فسرد سینه خاک ،
شکافت زهره ی سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن ، جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین هول کرده بودکمین ،
به تنگنای زمان ، مرگ کرده بود درنگ !
به سر رسیده جهان ؟
پاسخی نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد ؟
کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی .... !
چگونه خاک نفس می کشد ؟
بیاموزیم :
شکوه رستن ، اینک
طلوع فروردین
گداخت آن همه برف ،
دمید این همه گل ،
شکفت این همه رنگ !
زمین به ما آموخت :
زپیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم ؟
نفس کشید زمین ، ما چرا نفس نکشیم ؟
-------------------------------------------
در کتاب چار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها ، یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا ، گاه پنهان می شوند
شادی و غم هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه ، اوج خنده ما گریه است
گاه ، اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری می کند .
خنده یعنی اینکه دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است .
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند : شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
قیصر امین پور
-------------------------------------------
با هر که رفت ، رفت دلم ، مال من که نیست
این درد کهنه ، قصه امسال من که نیست .
من بی دلم دلی که به نام تو کرده ام
دل دل نکن ، بزن به زمین مال من که نیست
ای آسمان به هر چه قسم خوردنی ، قسم
حال تو که گرفته تر از حال من که نیست
من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان
پرواز هست ، زیر پر و بال من که نیست
آری ، خلاصه با تو بگویم که روی خوش
با هر که هست با من و امثال من که نیست
-------------------------------------------
آن دم که با تو ام
ای آنکه
زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که
با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که
با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر
طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو
سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
-------------------------------------------
تهي
بود و نسيمي.
سياهي بود وستاره اي
هستي بود وزمزمه اي.
لب بود و نيايشي.
من بود و تويي:
نماز و محرابي
-------------------------------------------
پیش تر ها عشق زیبا روی بود .
جاری و آرام ، مثل رود بود
آه ، اما عشقهامان زرد شد
گرمی کاشانه هامان سرد شد
روزهای غرق نیلوفر گذشت
غصه هامان باز هم از سر گذشت
آه ، اگر یک لحظه دل یاری کند
قلب هامان غصه داری می کنند
من تمام شب صدایش می کنم
با شقایق آشنایش می کنم
حیف قلبهامان خالی است
عشقهامان چون خزان شادی است
-------------------------------------------
هیچ می دانی چرا چون موج در گریز
از خویشتن پیوسته می کاهم
زانکه ، بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می بینم نمی خواهم
وانچه می خواهم نمی بینم
دکتر شفیعی کدکنی
-------------------------------------------
گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه
با
من
گفتم که آشیان کو ؟ گفت آشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست
گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتم بهانه یی نیست تاپر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
گفتم
دلم چو مرغیست کزآشیانه دور
دست
دستی به زلف خود زد گفت آشیانه بامن
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من
-------------------------------------------
پيکره ها
دنياي تب آلوده کويريست که در او
هر گام که بيراهه نهي ، راه هلاک است
هر خار که مي رويد از اين کهنه نمک زار
گيسوي سواران فرو رفته به خاک است
آن کيست که
پهناي بيابان بشکافد
در خلوت اين گمشدگان راه بجويد
آن کيست که چون تيشه زند بر جگر کوه
اندام تراشيده اي از سنگ برويد
من کوهم و من
سينه سوزان کويرم
از هم بشکافيد دلم را سرم را
تا در دل من ،صد هوس گمشده بينيد
وندر سر من ، پيکره هاي هنرم را!
نادر نادرپور
-------------------------------------------
در
کوی
خرابات، کسی را که نیاز است
هشیاری و مستیش همه عین نماز است
آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز
آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است
اسرار خرابات بجز مست نداند
هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟
تا مستی رندان خرابات بدیدم
دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی؟
در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
هان! تا ننهی پای درین راه ببازی
زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است
از میکدهها نالهی دلسوز برآمد
در زمزمهی عشق ندانم که چه ساز است؟
در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست
محمود پریشان سر زلف ایاز است
زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت
جان همه مشتاقان در سوز و گداز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند
رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است
آواز ز میخانه برآمد که: عراقی
در باز تو خود را که در میکده باز است
عراقی
-------------------------------------------
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من ، جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم ، ز تو ، جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم
دو دست دعا ، فرا برده ام به سوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
قیصر امین پور
-------------------------------------------
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
کوه باید شد و ماند
------------------------------------------
تیره روز
شنیدم که پروانه با بلبلی
که می کرد از عشق گل ، غلغلی
همی گفت : که این بانگ و فریاد چیست ؟
ز بیداد معشوقه ، این داد چیست ؟
ز من عاشقی باید آموختن
که هرگز نمی نالم از سوختن
چو بلبل شنید این ، بنالید زار
که : من تیره روزم ، تویی بختیار
تو را بخت یار است و دولت رهی
که در پای معشوقه ، جان می دهی
به روز من و حال من کس مباد
که یارم رود پیش چشمم به باد
بباید بر ، آن زنده بگریستن
که بی یار خود ، بایدش زیستن ...
سلمان ساوجی
------------------------------------------